زن ، خيانت ، شوهر همسايه ، قتل


" هر چي كه بود شوهرم بود ، مردِ قفسم بود .
درسته كه من انتخاب ديگه ای نداشتم و ازدواجمون به نوعي خيلي خيلي سنتي محسوب مي شد ولی يه خورده كه گذشت حس كردم عاشقش شدم .
يه روز يه جايی تو يكي از شهرهاي مرزی بود كه فهميدم عروس شدم .
از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون از همون اولش هم يه خورده مريض احوال بود ، حالا غبتش نشه ها ، البته اگه خودش هم بود جلو روش مي گفتم ، سرد بود يعني ايده آل نبود ولي خب سوزنِ خوبی بود كه فرو كنم تو چشمِ اون دختر خالم كه مي گفت هيچ كس نمياد تو رو بگيره .
حالا شانس آوردم ازش بچه دار نشدم وگرنه بايد می نشستم اول جوونی توله های اون مرحوم رو بزرگ مي كردم .
دستِ بزن داشت خواهر ، هي دنبال بهونه بود كه بزنه كبودم كنه .
يه روز می گفت اين غذا چيه پختی ؟ مزه گوشتِ خر ميده .
يه روز می گفت سرم داره می تركه ، تو داری چيز خورم مي كنی .
اين اواخر هم هی سركوفتم ميزد كه من يه دختر ديگه رو دوست داشتم و تورو به زور انداختن به من و اين حرفا .
آره خواهر ، خلاصش اينكه زندگي با اين مرد منو پير كرد .
ولي خب خدا رحمتش كنه از وقتي مُرد ، من خيلی معروف شدم ، تازه دارم مزه شيرين زندگی با شهرت رو ميچشم ... "

* درد دل هاي ببر روسی ماده با شيرِ ماده قفس بغلی *


در رابطه با : مرگ مشكوك ببر روسی و قتل عام شيرهای پارك ارم

0 نظر: (خب شما چه خبر؟)

ارسال یک نظر